تبليغاتX
کافه نیمه شب

کافه نیمه شب

من زن خلق شدم....
نه برای در حسرت یک بوسه ماندن....
برای خلق بوسه ای از جنس آرامش .

من زن خلق نشدم که همخواب آدم های بی خواب شوم . . .
زن شدم که برای خواب کسی رؤیا شوم.
من زن نشدم که در تنهایی ام حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشم

زن شدم . . . . . .

تا آغوشی در تنهایی عشقم باشم
به افتخار تو و من...


"روز زن پیشاپیش مبارک"


پ.ن:تبریک ویژه به مامان و خواهر عزیزم که جزء مامانای نمونهء دنیان.فداتون بشم

+نوشته شده در ساعت14:47توسط alice | |

امروز زندگی را آغاز كن!

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . . .


تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميري ...

پابلو نرودا ... برگردان شاملو

+نوشته شده در ساعت21:14توسط alice | |

این روزها بد میگذرد...
بد میگذرد وقتی ساعت ها کلمه زیرورو میکنم,
و از خودم جز "تمام شدم" به چیز دیگری نمیرسم...
بد میگذرد غریبی روبروی آینه...
بد میگذرد این روزهای بی رویای دور از خاطره...
بد میگذرد کنار این دلتنگی های مدام...
بد میگذرد وقتی حرف تا پشت لب هایت بیاید و همانجا بماند...
وقتی بغض, بی صدا بشکند اما نچکد...
وقتی زود دلگیر شوی...
وقتی هی صبوری کنی و صبوری...
بد میگذرد وقتی هرچه توقع داشته باشی نشود...
وقتی روزگار تند بگردد و تو از این گردش, جز سرگیجه نصیبت نشود...
بد میگذرد زندگی بی رویا...
وقتی دست های یخ زده ات را کسی درنیابد...
وقتی کسی نگران عبورت از خیابان های شلوغ زندگی نباشد...
وقتی کسی نگاه بی تابت را تاب نیاورد...
بد میگذرد لب تشنه زیر باران...
بد میگذرد روزگار...
بد میگذرد...
بد...

+نوشته شده در ساعت21:59توسط alice | |

"Godiva" همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا... قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است!

+نوشته شده در ساعت21:53توسط alice | |

فقر چيست؟
فقر ، چيزي را " نداشتن " است،
ولي،آن چيز پول نيست .....
طلاو غذا نیست ...
فقر، گرسنگي نيست .....
فقر، عرياني هم نيست...
فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتۀ كتابفروشي مي نشيند ......
فقر، تيغه هاي برندۀ ماشين بازيافت است،كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي‌كند...
فقر ، كتیبۀ سه هزار ساله‌ای است كه روی آن یادگاری نوشته‌اند...
فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي‌شود .....
فقر ، همه جا سر می‌كشد ...
فقر، شب را " بي غذا " سر كردن نيست
فقر، روز را " بي انديشه" به سر بردن است..../.

+نوشته شده در ساعت21:18توسط alice | |

امروز سالروز تولد هنرمند بزرگ "چارلی چاپلین" بود...
تولدت مبارک
قسمتی از نامه ی چاپلین به دخترش:
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر .
اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد

+نوشته شده در ساعت0:57توسط alice | |

باید به خودت ایمان داشته باشی، این است راز من...
حتی زمانیکه در نوانخانۀ یتیمان بودم و خیابانها را می گشتم، و سعی میکردم چیزی برای خوردن بیابم، حتی همان موقع هم خود را بزرگترین هنرپیشۀ جهان میدیدم..

"چارلی چاپلین"

+نوشته شده در ساعت0:54توسط alice | |

من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد!

کوری

"ژوزه ساراماگو"

+نوشته شده در ساعت20:57توسط alice | |

این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرامِ دیدارش کردم............................
حسین پناهی

+نوشته شده در ساعت20:57توسط alice | |

نیازی به انتقام نیست.....فقط منتظر بمان..
آن ها که آزارت می دهند، سرانجام به خود آسیب می زنند.
و اگر بخت مدد کند،خداوند اجازه می دهد... تماشاگرشان باشی !

+نوشته شده در ساعت22:19توسط alice | |

غم قفس به کنار .... آنچه عقاب را پیر میکند ،
پرواز زاغ های بی سر و پاست


زنده یاد خرافه زدا _صادق هدایت

+نوشته شده در ساعت22:16توسط alice | |

اینجا ایران است!

کشوری که مرد هایش

جوری نگاه به اندامت و پاهایت میکنند
... ...
که از زندگی خسته میشویی!

همیشه هم همان پسری که میگویید به فکر تنت نیست بیشتر دنبال رنگ لباس زیرت میگردد!

آری اینجا ایران است 100% اسلامی
آنقدر اسلامی که مردهایش به بهانه شلوغی مترو آنقدر خودشان را بهت میمالند که ارضا شوند!

همان جایست که در تاکسی پیرمرد آرام پشت دستش را به پاهایت میکشد

همان بهشتی که روی خط عابر پیاده بخواهی عرض خیابان را طی کنی کلکسیونی به عشق تنت ترمز میزنند

همان جای که در دانشگاه آزاد اسلامی استاد هایش برایت تیک میزنند 20 را میدهند به شرطی که اهل شیطنت باشی

حرف زیاد است من فرصت نوشتن دارم ولی شانه های تو دیگر کشش این سنگین غم ها را ندارد , آن روی سکه بود که میخواستی!

+نوشته شده در ساعت21:44توسط alice | |

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بی عرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم.......

خسرو گلسرخی عزیز

+نوشته شده در ساعت22:50توسط alice | |

اخرین پست سال 90

بوي عيدي، بوي توپ، بوي کاغذرنگي،
بوي تند ماهي‌دودي وسط سفره‌ي نو،
بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ...

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خستگیمو در مي‌کنم!

شادي شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ي عيدي از شمردن زياد،
بوي اسکناس تانخورده‌ي لاي کتاب...

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خستگيمو در مي‌کنم!

فکر قاشق زدن يه دختر چادرسياه،
شوق يک خيز بلند از روي بته‌هاي نور،
برق کفش جفت ‌شده تو گنجه‌ها...

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خستگيمو در مي‌کنم!

عشق يک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه،
بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خستگيمو در مي‌کنم!

بوي باغچه، بوي حوض، عطر خوب نذري،
شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن،
توي جوي لاجوردي هوس يه آب‌تني،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خستگيمو در مي‌کنم...!

 

پ.ن:سال نو همگی مبارک

+نوشته شده در ساعت11:13توسط alice | |

من بعد از تو متولد شدم
من زنم
همان حوایی که تورا از بهشت برین آواره ی این کویر اضطراب کرد
من همان کینه ی کهنه ی هزار ساله ام
من بعد از تو آمدم
نمیخواهم دوم باشم ولی..اول هم نمیخواهم باشم..سایه ی تو هم نیستم
من میخواهم زن باشم شانه به شانه ی تو
شیطان تورا نمیتوانست فریب دهد اما مرا...چرا

راستی هنوز هم نگفته ای با آن همه ادعا چطور گول مرا خوردی...گرچه هنوز هم خام

فریب های زنانه ام میشوی و به روی خود نمی آوری شاید هم اصلا نمیفهمی...

من زنم یاد گرفته ام سکوت کنم
گاهی فریادهایم نیز در سکوت میشکنند
وقتی به خودت اجازه دادی و پاکی ام را فدای هوس هایت کردی باز هم سکوت کردم...
نمیدانم چه مرگم میشود که فریاد نمیزنم اشک هم نمیریزم...

تو خیلی وقتها خیلی چیزهارا نمیبینی...شرم چشمانم وقتی کلمات پاستوریزه نشده ات را

روانه ی من میکنی میبینی؟؟؟

تو از چشمانم فقط مقداری از زیبایی اش را میبینی...غمش را...حرفش را نادیده میگیری
ولی من خیلی وقتها میخوانم چشمانت را و باز هم سکوت...

تو همیشه پاک تر از من بودی.و من میشوم بلای آخرالزمان...من عصیان میکنم فقط...

و فقط یاد گرفتی مرا سرزنش کنی که چرا فاطمه(س)نیستم!به من بگو تو چقدر علی(ع)بودی؟

من با درد می آفرینم...عجیب زندگی بادرد عجین شده...خاک من از درد بودو دل...

خاک تو شاید خیلی وقتها دل هم نداشت...دل نداری که گاهی صورتم یکهو کبود میشودو

من هی میگویم پایم به پله گیر کرده...دلم هی میشکند بخاطر خودخواهیت...

من می آفرینم...من بادرد می آفرینمو با یک لبخند کودکم عاشق میشوم...
من زن میشوم...مادر میشوم...من زیبا میشوم...من احساس میکنم...شعر میگویم
من عجیبم...اشک میریزم...من فال حافظ را اگر اسم تو نباشد باور نمیکنم...
من اگر بی وفاشوم خائنم و تو...مردی فقط
مرد...
این کلمه ی سه حرفی عجیب برایم سخت میشود گاهی اوقات...

اگر نخواهمت باز هم سایه ات را برای مصلحت میخواهم...مصلحتی که مردان

قانون نویس تعیین کرده اند...

من دختر همان حوایم...هنوز هم سیب میچینم...و تو هنوز آدم نشدی...
من بعد از تو آمدم
نمیخواهم دوم باشم ولی..اول هم نمیخواهم باشم..سایه ی تو هم نیستم
من میخواهم زن باشم شانه به شانه ی تو

 

+نوشته شده در ساعت14:32توسط alice | |


بیا به گذشته بریم و از این روزگار 

سر کلاس انشا و آموزگار 

میگه تو آسمون آبی بدون دود 

بگید تابستون امسالتون چگونه بود؟!! 

صدای من می لرزه وقتی که میشینه تو حلقم 

خاطرات همه مثل یه تیره تو قلبم 

ولی من تو دستنوشته هام غم داشتم 

کلی حرفه نگفتم تو دلم انباشتست 

خیلی بد میشه اگر از این حرف ها 

چیزی بفهمه از زندگیم بغل دستی 

یعنی خون همه آدما از من رنگین تره 

که باره رو دوش من از همه سنگین تره؟؟! 

به هر دوستی رسیدیم حق مون رو خورد گفت: علی یارت!! 

هر کی اوضامون و دید گفت حتما حکمتی داره 

من نمی خوام قسمتم این باشه 

یه روز بلا سرم نیاد کاهنات از هم می پاشه!! 

فهمیدم حتی تو گریه هام هم خندیدم 

نه !!! یه روزه خوشم ندیدم 

اما باز واسه فردا جنگیدم ..... جنگیدم من!!! 

وای .. بگو میشه یعنی؟؟ 

چشامو باز کنم ببینم تو پیش منی!! 

ولی رفتی و نسبت به من انگاری به کل تو غافلی! 

عیب نداره !! تو هم مثل همه آدما مسافری 

پس پای اونا نشین... چون ماله تو نیستن!! 

آدمای که می خوان تو ماله اونا بشی 

تا خودمو میبینم به اصظلاح میفهمم 

خوشبختی جن و ما بسم الله!!!! 

منم که خالیه دست و بالم 

تا شروع می کنم دوباره کسب و کارم 

هر کی میگفت مبارکه بچرخه براتون چرخش 

همونا چوب میذاشتن فردا لا چرخش 

هر بار که نتونستم رویاهامو بکشم 

از خودم پرسیدم من تقاض کدوم گناهامو می چشم 

هی !! شاید فردا اوضاع بهتری شد؟؟ 

ولی فردا همین دیروز بود که سپری شد!!!! 

فهمیدم حتی تو گریه هام هم خندیدم 

نه !!! یه روزه خوشم ندیدم 

اما باز واسه فردا جنگیدم ..... جنگیدم من!!! 

محو میشم ... میرم تو تاریکی ها گم میشم 

میون جاده های پر پیچم ... میجنگم نمی بازم هیچ وقت!!!! 

من نمیخواستم که بزرگ بشم ... باری به هر جهت 

دویدم تو زندگیم سمت کاری که ارجع هست 

اگه نمی خوای شاگرد باشی باید میرزا باشی 

ولی هر کی به ما رسید یا تنه زد !!! 

یا که زیر پا کشید 

تو حسودی نکردی به هر کی که پایینشی 

ولی هر کی که دستش بهت نرسید تو رو پایین کشید 

با یه روح چروکیده از کمر تا شدم 

ولی ... هر بار زمین خوردم دوبار پا شدم!!! 

دلم پره از فردین هایی که نامردن و ... 

به اسم برادری نا برادری ها کردن و ... 

چیه دورم غمه حرفم میگیره 

یا نشستی روبروم و خندت میگیره !!! 

تو داشتن روزای سخت بیشترین نمره رو دارم 

این انشاء آورد روزای عمرم و یادم 

ولی به خدا با همه گل و لای رو جونم 

می جنگم تک تک با سلول های وجودم !

+نوشته شده در ساعت15:43توسط alice | |

دهه شصتيا بخونند يادش بخير :

 
 
 دهه ی شصت یعنی...
خاله بازی با چادرای مامانامون تو کوچه.
يعنی بيدار شدن با بوی نفت بخاري نفتي .
یعنی بوی نون پنیر و نارنگی تو کیف.
یعنی فوتبال دستی.
یعنی مانتو با اپول.
یعنی توپ دولایه دنگی.
یعنی صف نون .
یعنی دستای مامان و آب سرد و کهنه بچه.
یعنی بوی نم خاک بعد بارون تو کوچه خاکی.
یعنی ویدئو قاچاق.
یعنی آتاری و میکرو.
قارچ خور و شورش در شهر.
یعنی سیگار زر.یعنی انباری و بوی سرکه.
یعنی برنج کوپنی.
یعنی فخر فروختن با کتونی میخی
یعنی قاق بودن تو بیخ دیواری.
یعنی ته کلاس و تقسیم لواشک.
یعنی سیاه چال.
یعنی کارت صدآفرین.
يعني حسرت يک دقيقه خواب بيشتر تو زمستون.
یعنی ادکلن کبرا و ویوا.
یعنی لاک قرمز و قند!
تلويزيون سياه و سفيد.
یعنی بستنی کیم دوقلو.
يعني آدامس خروس نشان.
بوی آش و کشک تو یه روز بارونی.
یعنی کیسه و سفیدآب.
یعنی علاالدین و سیب زمینی.
یعنی کوبلن و کاموا.
یعنی بوی ماهی دودی.
 
 
واقعا یادش بخیر

+نوشته شده در ساعت11:7توسط alice | |

 

از نظر انسانها,سگ ها حیوانات مفید و با وفا هستند,اما از نظر گرگ ها ,سگ ها گرگ هایی هستند که تن به بردگی داده اند تادر آسایش و رفاه زندگی کنند.

            " ارنستو چگوارا"

+نوشته شده در ساعت14:26توسط alice | |

این روزها
اگر خون هم گریه کنی
عمق همدردی دیگران با تو
یک کلمه است :
" آخـــــــی "

+نوشته شده در ساعت13:33توسط alice | |

کاش میشد ناراحتیو به این اسونی به لبخند تبدیل کرد.هه تو این روزگار حتی دیگه بچه هام از ته دل نمیخندن.دیگه تو هیچ خونه و کوچه ای صدای قهقههء مستانه ی یه بچه ای به گوش نمیرسه... چقدر زنگیمون سیاه شده

+نوشته شده در ساعت17:42توسط alice | |

مي‌گويند يك روزي هست ..
كه خدا چرتكـه دستش مي‌گيرد
و حساب و كتاب مي‌كند
و آن روز تـــو بايد تــــاوان آن‌چه‌ با من كردي را بدهي
فقط نمي‌دانم ..
تاوان دادن آن موقع تـــو ..
به چه درد من مي‌خورد؟

+نوشته شده در ساعت17:34توسط alice | |

با خشونت هــرگــز ...

تقدیم به  پدرم و معلمان واقعی که آموزگار اخلاق و محبت اند

سخت آشفته و غمگین بودم …
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را …
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …

خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن !

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...

چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر …

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز ...
هــرگــز.

+نوشته شده در ساعت15:19توسط alice | |

دلم انار میخواهد و بوی نم باران
بوی برگهای خیس از عشق آسمان
و مهر باد
دلم امید میخواهد
و قهقهه مستانه دخترکی شاد و ژولیده
با دستهای خودکاری و یونیفرم خاکی شده و سرمه ای مدرسه...

+نوشته شده در ساعت13:1توسط alice | |

زير اسمان وطني زيستم كه تنها مـرگ در ان به مساوات تقسيم ميشود...

+نوشته شده در ساعت12:39توسط alice | |

من زنم…

بی هیچ آلایشی…

او خواست که من زن باشم …

که بدوش بکشم،بار تو را که مردی !

و برویت نیاورم که از تو قویترم ...

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم ...

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد ...

عشق خواهم ورزید ...

به مردانگی ات خواهم بالید ...

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد ...

پشتیبانت خواهم بود ... و تو ...

مرد بمان!

این راز را که من مرد ترم

به هیچ کس نخواهم گفت!!‬

+نوشته شده در ساعت13:59توسط alice | |

مردانگی ات را

با شکستن دل دختری

که دیوانه ی توست

ثابت نکن!

مردانگی ات را

با غرور بی اندازت.....

به دختری که عاشق توست

ثابت نکن


مردانگی را

زمانی میتوانی نشان دهی

که دختری

با تمام تنهایی اش

به تو تکیه کرده

که دختری

با تکیه و غرور تو

به قدرت تو
 
در این دنیای پر از نامردی

قدم برمیدارد.....

 

پ.ن:این چند مطلبم راجع به مشکلاتیه که این روزا تو خیلی از خونواده ها دیده میشه.فمنیست نیستم خوشمم از این کارا نمیاد اما نمیدونم چرا جای اینکه روز به روز سطح فرهنگمون بالا بره داریم روز به روز سنتی تر میشیمو مردسالار تر... .

 

+نوشته شده در ساعت13:53توسط alice | |

خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزارو گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است ک...ه در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر ، خواهر ج...ده مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی

. خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه .

خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است .

خشونت خـــود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمانبه اعتــــراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و ...

از ماست که بر ماست

+نوشته شده در ساعت13:31توسط alice | |

 

خیلی سخته وقتی...

دنیات به آخر رسیده و مجبوری ادامه بدی.

وقتی پر از دردی و کسی نیست باهاش درددل کنی.

وقتی تو یه جمع سی نفره احساس تنهایی می کنی.

وقتی خسته ای... کلافه ای از این زندگی...

وقتی بغض داره خفه ت می کنه و همه دارن تشویقت می کنن درس بخونی.

وقتی خوابت میاد و از ترس دیدن خوابای آشفته خوابت نمیبره.

وقتی با تمام وجود دوس داری بمیری... و همه میگن که زندگی حق تویه.

وقتی خودتم از خنده های تلخت خسته شدی.

وقتی با چشمای خودت نابود شدنت رو می بینی...

هر روز جلو آینه غریبه ای آشفته و سرگردان رو به جای خودت می بینی.

وقتی که خودت رو گم کردی و در به در دنبال یکی دیگه می گردی.

وقتی که با یاد رویاهای کودکی حتی لبخند خشکی هم نمی زنی...

وقتی که حتی آبی آسمون رو هم زیبا نمی بینی.

وقتی دنبال کوچک ترین بهانه واسه گریه کردن می گردی...

وقتی اشک هاتو از همه، حتی از خودت پنهون می کنی.

وقتی که هیچ کس رو نداری... هیچ کس....

وقتی مرتب همه دارن ازت دور میشن...

وقتی آرزوهات رو گم کردی.

وقتی دلتنگی...

وقتی با تمام وجودت در معنای یه  واژه محو  میشی :

              بن بســــــــــــــت...

+نوشته شده در ساعت23:12توسط alice | |


جامعه ای که بکارت دختران افتخار پدران و

حدف آن آرزوی دختران

و برادران فکرهایشان به اندازه ی آغوششان
...

برای همکلاسی های خواهر بازاست

سخت نیست باورش که تعداد رابطه های تجربه شده افتخار میشود

و از دخترانی که شب خواستگاری آنقدر نجیب میشوند

که عفت صداقت را یکجا پاره میکنند

تا مردانی که فکرهایشان روی میزهای کافه روشن شده

و وسط قهوه خانه انگار ضامن دار خورده باشند که خاموش میشوند

فاصله ی زیادی نیست


جماعتی که دعوایشان که میشود بچه ی پایین شهر میشوند و

دختری را که میبینند بچه ی بالای شهر


همین میشود که

که شعرهایشان مشکی رنگ عشقه باشد

و دیوارهایشان پر از شعارهایی باشد

که لب و لوچه ی دوست دخترشان را توصیف می کند


و انگار گشنگی آنقدر سخت نیست که دغدغه ی دیگری هم داشته باشند


و بدتر اینکه

عصری که در یک بعد از ظهر نا مشخص

عشق از میان دو چشم به میان دو پا سقوط کرد

و ساعت مطالعه به لطف داستان سکسی از ثانیه به دقیقه رسید

هنوز شب نشده بود که بالای شهر و پایین شهر ایالتهای جدا شدند

و البته پایین شهر نود و پنج درصد از مردم کل کشور شد

و پایین شهر که بیشتر بودند و فهمیده تر

پلاکاردهای پرده دوزی هارا دم در کافه ها که بستند

نشستند و اراده کردند.


اراده ی فولادین!


که تقسیم کنند خیابانهارا و شروع کردن

مردم را با پسوند خیابان صدا زدن:


اکبر آقا بچه ی فرشته

اکبر دماغو بچه ی توب خونه


که همه جارا یابو بر میدارد

که اکبر آقا ، ناصر خسرو مغازه باز میکند

و اکبردماغو بالای شهر خیابان گز میکند


و چه توازن متعادلی

وقتی اقلیت جامعه "برتر" میشود و

مردمانی که همیشه طوطی بوده اند .........


آسان است که

هرکسی باما جور بود بزرگش کنیم و

هرکس نه! خوارش میکنیم

دنیایی که برای خوب بودن

تنها لازم است دوستی در رسانه ای داشته باشی

و حتی نفس کشیدن را هم تبلیق میکنند

و هنوز طوطی .....


انگار هیچ کدامشان گشنگی نخورده اند

که دستهایشان را با خریت محض تکان میدهند

که صدای چهارتیکه النگو فضای سالن را پر کند

که ما جز اون 5درصدِ جامعه ایم

که پدرانشان پولدارند و

کلا...... "من آنم که رستم بود پهلوان"


بیش از این هم انتظار نمیرود از مردمانی که

خدایشان را "کلاس" تعیین میکند

چرا که صلیب آنقدر کلاس دارد که یهودارا به گردن خود بیاندازند

که شبیه هیچ سوسمار خواری نباشند


اما

من عربی یاد گرفتم

نه زان گونه که شیخی بالای منبری رفته باشد نه!

فقط انگار جنسی که صادر شده باشد بالاجبار خیابان های دبی را درک میکنم


آی ملت، همه آن 95 درصدی که شبیه آن 5 درصد ادا در می آورید

من با افتخار میگویم

یک کارگرم

گشنگی را چشم بسته نقاشی میکنم

صاحب خانه ام هر روز بهم سر میزند

دور کمر هیچ دافی را تاحالا وجب نکرده ام

نه "نایک" میفهمم چیست نه "ورساچی"

و نه تفاوت قهوه های مختلف را میفهمم

اما خوب میدانم دوسیب نعنا در قهوه خانه های نازی آباد

چه طعمی دارد...

+نوشته شده در ساعت16:8توسط alice | |

قسمت هایی از دعای عرفه امام حسین (ع) به قلم دکتر علی شریعتی:

اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد , بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به “حسین” ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ یک بار بخوانید، عاشق می شوید…

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.

حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.

پس

هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .

هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.

هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.

و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.

و اینها همه چیست؟

جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!

من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟

خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.

خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.

من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.

خدایا!

من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.

و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.

در قضایت خیرم را بخواه.

و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.

آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.

و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.

پروردگار من!

من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.

و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.

خدایا!

به که واگذارم می کنی؟

به سوی که می فرستی ام؟

به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.

یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟

یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟

من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.

ای توشه و توان سختی هایم!

ای همدم تنهایی هایم!

ای فریاد رس غم وغصه هایم!

ای ولی نعمت هایم!

ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!

ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!

ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!

ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!

تو پناهگاه منی!

تو کهف منی!

تو مامن منی!

وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ………..

اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.

و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.

ای زنده!

ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.

ای آنکه :

با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.

و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.

ای آنکه:

در بیماری خواندمش و شفایم داد.

در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.

در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.

در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.

در فقر خواستمش و غنایم بخشید.

من آنم که بدی کردم … من آنم که گناه کردم.

من آنم که به بدی همت گماشتم.

من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.

من آنم که غفلت کردم.

من آنم که پیمان بستم و شکستم.

من آنم که بد عهدی کردم …..

و … اکنون باز گشته ام.

باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.

پس تو در گذر ای خدای من!

ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.

ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.

معبود من!

اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.

آقای من!

بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.

نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.

نه ریسمانی که بدان بیاویزم.

و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.

چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!

انکار؟!

چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟

خدای من!

خواندمت پاسخم گفتی.

از تو خواستم عطایم کردی.

به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.

به تو تکیه کردم نجاتم دادی.

به تو پناه آوردم کفایتم کردی.

خدایا!

از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.

از آستان مهرت نومیدمان مساز.

آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.

از درگاه خویشت ما را مران.

ای خدای مهربان!

بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.

و جسم و دینم را سلامت بدار.

و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.

و از آتش جهنم رهایم ساز.

خدای من!

اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.

و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.

یا رب! یا رب! یا رب!

خدای من!

این منم و پستی و فرو مایگی ام.

و این تویی با بزرگی و کرامتت.

از من این می سزد و از تو آن

” چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.”

خدای من!

تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!

تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.

خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.

تو که اینقدر دلسوز منی!

خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.

کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.

بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.

و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!

مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.

خدای من!

چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!

ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.

یا رب! یا رب! یا رب!

 

+نوشته شده در ساعت21:38توسط alice | |